خرید بک لینک

کی تو ذهن ما انداخت که مردا قهرمان سوار بر اسبن؟

که معجزه میکنن...

که قدرتشون انتهایی نداره؟

کی این ظلمو در حق ما کرد؟

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: جمعه 22 ارديبهشت 1396 ساعت: 21:29

یه جوری بی حوصله ام که نگو...

یه جوری کلافه و بلاتکلیفم که نگو...

باید اون کارا رو جم کنم اما حسش نیست...

باید برگه ها رو تصحیح کنم اما انگشتام درد میگیره از فکر خودکار دست گرفتن و خط زدنا...

باید چیز کیک درست کنم تا پنیرا خراب نشدن...

باید یه چیزی درست کنم بذارم تو یخچال بس که خالیه....

نمیتونم....

نمیخوام...


برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: چهارشنبه 20 ارديبهشت 1396 ساعت: 20:22

من ازینکه هر کی منو میبینه بگه لاغر شدی بیزارم...

یه چند ماه برای اولین بار در زندگی نمیگفتن لاغری...

از امروز شروع شد...

وای عزیزم، خیلی درسات سخت شده باز لاغر شدی؟ :(


برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 19 ارديبهشت 1396 ساعت: 17:36

یه آدم ظاهرا خیلی مذهبی رو تصور کنید....ظاهرا مال یه خانواده خوب....ظاهرا تحصیل کرده و اهل مطالعه... حالا تصور کنید که هر آدمی که سر و کارش به نزدیک این آدم افتاده اخرش با گریه ازین ادم جدا شده...مگر این که به خاطر منافعش نیازی به اون آدم داشته باشه

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 14:59

داشتن از جهانگیری و توانایی و پر بودنش در مناظره حرف میزدن....
بادی انداختم به غبغب و گفتم ایشون از شهر من شروع کردن اولین کارشون رو....
یه دختره تو جمع گفت: "اره...خودشم گفته من اول از دهات شروع کردم"!!!

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

همه ی ترسم ازینه که یه روزی بیاد که دیگه هیچ چی جذاب نباشه...

نه چشمک زدن جنسای ارزون و رنگی رنگی تو بازار دستفروشا....

نه لباسای حریر و خوش رنگ زنونه پشت ویترینا....

نه شعرای سعدی و فروغ و شاملو و فریدون....

نه حتی خنکای نسیم و تکون خوردن برگ درختا....

و نه عشق....

همه ی اینا...باور به بنیان دار بودن زندگی روی زمین رو میخواد....

همه ی اینا...دلی میخواد و صبری و ارامشی....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

دنیا شلوغه... همه میدوئن که پیشرفت کنن...طبق تعریفی که خودشون یا جامعه شون از پیشرفت دارن... میدوئن که بگن دیدی عرضه داشتم و مایه دار شدم... دیدی عرضه داشتم و چه زن خوبی گرفتم... دیدی عرضه داشتم و اون پسر خوش تیپ پولداره رو قاپش رو دزدیدم... دیدی عرض

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

فیلم سلام بمبئی بازگشتی به دوران فیلم های هیجانی و عاشقانه ی دهه ی 80 است...

وقتی فیلم های غریبه، مانی و ندا، سام و نرگس و طوطیا سردمداران سینما بودند...

ترکیبی تند و خام از سینمای دهه ی هشتاد ایران و سینمای هند با همه ویژگی های شناخته شده اش...

اما امان از نگاه اخر گلزار، وقتی صورت تکیده ی کاریشما را بعد از ده سال روی تخت بیمارستان میبیند...

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

نشستم یه گوشه ی اروم...زیر یه نور ملایم...

با پیرهن سورمه ای بلندم..که گلای سرخ درشت داره...

اهنگ معین گوش میدم...

آروم...اروم...آروم...

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

سرم را گذاشته بودم روی تخت... خوابم برده بود... از خواب پریده بودم و یادم اومده بود با یکی قرار داشتم که بریم بیرون... تند تند اماده شده بودم و رسیده بودم سر قرار... اول تو پاساژ نزدیک دانشگاه قدم زده بودیم... بعد تو بازار دست فروشای وسط راه.... بعد

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

رفتارهایی که میکنم از لحاظ منطقی درست نیستن اما عقلم ره به جای بهتری نمیدهد درین استیصال بی پایان گه...

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

امروز با خانواده اسکایپ کردم... تا علی اومد جلو دوربین برای پابند کردنش گفتم علی اگه بدونه دایی برات یه جوجه خریده..یه سوت خریده...یه ماشین اتش نشانی خریده...یه لباس قرمز خریده.... گفت دایی الامپ ماشین زرد بخر... گفتم باشه دایی...زرد هم میخرم... از ذ

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

کاش همین گوشه ی روشن و اروم و بی عجله که پای کامپیوترم نشستم...

کاش توی آرامش یک شنبه ها...

برای همیشه میموندم...


برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 17 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:23

از دانشگاه میام خوابگاه.... از خوابگاه میرم دانشگاه.... میرم تو حیاط... میرم کنار باغچه ای که حالا فقط یه توت فرنگیش مال منه... شب برمیگردم دوباره... لپ تاپ رو روشن میکنم.... خونه رو پر از سر و صدا میکنم.... میرم توی توییتر و اینستاگرام و وبلاگ و یوتیوب و افتاب و .... هزار بار کانتکت لیست تلگرام و واتساپ رو بالا پایین میکنم.... دوباره تکرار... دوباره تکرار.... اما باز یه چیزی سر جاش نیست... باز یه

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:31

تو یه خیابون قشنگ و اروم...با یه سکوت دوست داشتنی و گاهی کلافه کننده....هر روز ویترین رو گرد گیری میکرد و مینشست پشت میز، آروم و متین و گاهی هم کتابی در دست برای مطالعه... گاهی نگاهش سر میخورد به پیاده روی بیرون...به رد شدن آدما....به ادمهای رنگ و وارنگ...هر کسی به دنبال چیزی...یکی اروم...یکی شتابون...یکی تنها...یکی نه... گاهی صدای زنگوله ی کوچولوی بالای در میگفت که مشتری از راه اومده.... روزای او

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:31

فرض رو بر این میذاریم که همه ی تقصیرا مال منه....
فرض رو بر این میذاریم که همه ی خوبی ها مال تویه....
فرض رو بر این میذاریم که تو عاقلی و من به جای عقل, فقط یه قلب بی تاب و پر هیجان دارم....
فرض رو بر این میذاریم که همه ی اشتباها مال منه....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: يکشنبه 10 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:31

پاسخ بده ازاین همه مخلوق چرا من؟ تا شرح دهم،از همه ی خلق چرا تو؟ (محمد علی بهمنی)

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

من وقتی ترانه گوش میدم به شدت به متن ترانه ها توجه میکنم....و در واقع بیشتر از اهنگ حس اون شعر من رو تحت تاثیر قرار میده. یکی از زیباترین و دقیق ترین ترانه هایی که شنیدم یه ترانه از معین به نام خونه هست که تقدیمش میکنم به همه تازه متاهل شده ها و همه کسایی که خوشبخت کردن هم نشین هاشون براشون اهمیت د

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

امشب شب عجیبی بود... با زوج ایرانی همسفر و دو تا دوست شیرازی رفتیم سوشی خوردیم... بعد اون زوج ما رو به چای دارچین دعوت کردن خونه شون... اهنگ بندری گذاشته بودن...چای و باقلوا میخوردیم...ورق بازی میکردیم....ظرف تخمه رو میچرخوندیم...برامون فالوده شیرازی درست کردن...با اون دوست سر اهنگای اندی و بشکن زدن

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

قصه ی دویدن های دور...رسیدن های دیر...رسیدن های هرگز....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

اون سفری که رفتیم...توی هتل اولی، من یه اتاق دابل گرفته بودم چون نیازی به پیش پرداخت پول نداشت...اون زوج دیگه هم یه واحد دابل...وقت خروج زنگ زدم اتاقشون گفتم این همه جعبه ها که گذاشتن کنار تخت خواب، رایگانه و باید برداریم برا خودمون یا برنداریم...اونا هم فقط گفتن نه روشون برچسب قیمت داره و برندار.

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

مثلا همین چند ماه پیش شب بزنه به سرت و زنگ بزنی به تنها خواهرت و بهش بگی تو رو خدا تا من برنگشتم ایران دیگه بچه دار نشو...و شنیده باشی که نصفه شبی زده به سرت...

مثلا چند روز بعدش از مادرت شنیده باشی که خواهرت بارداره...

مثلا امروز یه هو بری توی فکر که اردی بهشت از راه رسیده و قبلا شنیده بودی که خواهرت اردیبهشت فارغ میشه...

خدایا....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

یه سری حرفا, حرف زندگی مردمه...نباید بگی...چون یا باعث میشه ادم غیر قابل اعتمادی بشی و یا حداقل باعث میشه تو چشم خودت حقیر و کم ظرفیت بشی...
یه سری حرفا, حرف زندگی خودته...نباید بگی...چون قضاوتت میکنن...یا ازش استفاده میکنن...یا یادشون نمیره و بعدها به یادت میارن....
من جفت این اشتباها رو تو این چند روز انجام دادم...من جفتش رو انجام دادم و پشیمونم....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

یه دیگ غذا پختم که اگه جلوی حیوون بذاری هم نمیخوره....

حالا یه هفته گورم بسته است تا تموم بشه....

برچسب: نویسنده: اشکان حکیمی تاريخ: سه شنبه 5 ارديبهشت 1396 ساعت: 22:40

صفحه بندی