کی تو ذهن ما انداخت که مردا قهرمان سوار بر اسبن؟
که معجزه میکنن...
که قدرتشون انتهایی نداره؟
کی این ظلمو در حق ما کرد؟
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
یه جوری بی حوصله ام که نگو...
یه جوری کلافه و بلاتکلیفم که نگو...
باید اون کارا رو جم کنم اما حسش نیست...
باید برگه ها رو تصحیح کنم اما انگشتام درد میگیره از فکر خودکار دست گرفتن و خط زدنا...
باید چیز کیک درست کنم تا پنیرا خراب نشدن...
باید یه چیزی درست کنم بذارم تو یخچال بس که خالیه....
نمیتونم....
نمیخوام...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
من ازینکه هر کی منو میبینه بگه لاغر شدی بیزارم...
یه چند ماه برای اولین بار در زندگی نمیگفتن لاغری...
از امروز شروع شد...
وای عزیزم، خیلی درسات سخت شده باز لاغر شدی؟ :(
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
همه ی ترسم ازینه که یه روزی بیاد که دیگه هیچ چی جذاب نباشه...
نه چشمک زدن جنسای ارزون و رنگی رنگی تو بازار دستفروشا....
نه لباسای حریر و خوش رنگ زنونه پشت ویترینا....
نه شعرای سعدی و فروغ و شاملو و فریدون....
نه حتی خنکای نسیم و تکون خوردن برگ درختا....
و نه عشق....
همه ی اینا...باور به بنیان دار بودن زندگی روی زمین رو میخواد....
همه ی اینا...دلی میخواد و صبری و ارامشی....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
فیلم سلام بمبئی بازگشتی به دوران فیلم های هیجانی و عاشقانه ی دهه ی 80 است...
وقتی فیلم های غریبه، مانی و ندا، سام و نرگس و طوطیا سردمداران سینما بودند...
ترکیبی تند و خام از سینمای دهه ی هشتاد ایران و سینمای هند با همه ویژگی های شناخته شده اش...
اما امان از نگاه اخر گلزار، وقتی صورت تکیده ی کاریشما را بعد از ده سال روی تخت بیمارستان میبیند...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
نشستم یه گوشه ی اروم...زیر یه نور ملایم...
با پیرهن سورمه ای بلندم..که گلای سرخ درشت داره...
اهنگ معین گوش میدم...
آروم...اروم...آروم...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
رفتارهایی که میکنم از لحاظ منطقی درست نیستن اما عقلم ره به جای بهتری نمیدهد درین استیصال بی پایان گه...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
کاش همین گوشه ی روشن و اروم و بی عجله که پای کامپیوترم نشستم...
کاش توی آرامش یک شنبه ها...
برای همیشه میموندم...
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
قصه ی دویدن های دور...رسیدن های دیر...رسیدن های هرگز....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
مثلا همین چند ماه پیش شب بزنه به سرت و زنگ بزنی به تنها خواهرت و بهش بگی تو رو خدا تا من برنگشتم ایران دیگه بچه دار نشو...و شنیده باشی که نصفه شبی زده به سرت...
مثلا چند روز بعدش از مادرت شنیده باشی که خواهرت بارداره...
مثلا امروز یه هو بری توی فکر که اردی بهشت از راه رسیده و قبلا شنیده بودی که خواهرت اردیبهشت فارغ میشه...
خدایا....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی
یه دیگ غذا پختم که اگه جلوی حیوون بذاری هم نمیخوره....
حالا یه هفته گورم بسته است تا تموم بشه....
برچسب:
نویسنده: اشکان حکیمی